
تنهايي
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند . ..

دلارام دلم! آرام من کو؟
درین باران غم پس بام من کو؟
دلارام دلم کو؟ آن نگاه کو؟
برین کشتی شکسته ناخدا کو؟
پس آن رویای دیروزی کجا رفت؟
اسیر باد پاییزی چرا رفت؟
دلارام دلم! دلتنگم از دل
که ای دل!پای ماندن رفته در گل
برای زخم جان کو جان پناهی؟
دلم می سوزد و در سینه آهی
دلارام دلم! آرام من کو؟
درین باران غم پس بام من کو؟

باران نباش تا با التماس به پنجره بكوبي كه نگاهت كنند
ابر باش كه با التماس نگاهت كنند تا بباري.
شب هاي بلند بي عبادت چه کنم؟تن من به گناه کرده عادت چه
کنم؟ياران همه گويند خدا مي بخشد! گيرم که ببخشد ز خجالت چه کنم؟

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.
احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.
از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.
چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو.
.gif)
هیچ کسی نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حداقل به دلم یاد دادم که اگه شکست دست کسی رو که دلم رو شکسته نبره .
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم تو هم به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم .

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشقها را همه با دور کمر ميسنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد

اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه و دلش شاد میشه این امید و شادی رو ازش دریغ نکن پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
واژه خسته ُکه يک روز کبوتر شد و رفت

نه می توان رفت...
نه می توان ماند...
نه میتوان گریست و نه میتوان سکوت کرد
خسته تر از آنم که مرا هر روز در تیر بار سخنان تلختان بگیرید
خسته تر از اینکه دیوانه نامیده شوم
و شانه های کم توانم تاب به دوش کشیدن
نگاههای سرد و سنگینتان را ندارد
مرا رها کنید...
خدایا...
کاش حرفهایم را می فهمیدند
کاش فقط صدای تو بود و صدای من...

|
نه از بیراهه می ترسم
|
تحمل کردن زیباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم
انتظار آسان است
اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم
زندگی شیرین است
اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم
مشکلات حل می شود
اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم
لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو بسوزم و تمام شوم
شک ها همه به لبخند تبدیل می شود
اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

اگه با ديدن من غم تو دلت جون ميگيره
ميميرم كه تا ابد قلب تو اروم بگيره
اگه با بودن من باغ تو ويرونه مشه ميرم اما ميدونم دل بي تو ويرونه ميشه
مرحمي از شب چشمات واسه دردام نداري
خورشيدي اما خبر از تن سردم نداري
چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد
چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟
چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس...
هيچ نبود هميشه من بودم
و من و تنهايي پر از خاطره.
آری با تو هستم...
با تويی که از کنارم گذشتی...
و حتی يک بار هم نپرسيدی
چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرده من
قصه گوی غصه غم ها نبود
کاش بودی تا دور دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پور سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو این زندگی زیبا نبود
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
اگه عشق نبود شبا من راحت خواب می رفتم
اگه عشق نبود هيچ کسی نبود که اشک از گونه هاش سرازير بشه
اگه عشق نبود مگه انتظار و جدايی وجود داشت؟
اگه عشق نبود کسی تعم خوش تنهايی رو نمی چشيد
اگه عشق نبود زندگی و مرگ بی معنا می شد
اگه عشق نبود من حالا ديگه زنده نبودم
آره،اگه عشق نبود دنيايی نبود که مرگ و زندگی داشته باشه